محمد خزائلى

199

شرح بوستان ( فارسى )

چو چشمار ( 1 ) و آنگه خورند از تو سير * كه از بام پنجه ( 2 ) گز افتى به زير بخيل توانگر به دينار و سيم ، * طلسميست بالاى گنجى مقيم از آن سالها مىبماند زرش ، * كه گردد طلسمى چنين بر سرش به سنگ اجل ناگهش بشكنند * به آسودگى گنج ، قسمت كنند پس از بردن و گرد كردن چو مور ، * بخور پيش از آن كت خورد كرم گور سخن‌هاى سعدى مثال است و پند ، * به كار آيدت گر شوى كاربند دريغ است از اين ، روى برتافتن ، * كزين روى ، دولت توان يافتن حكايت ( 24 ) [ جوانى به دانگى كرم كرده بود . . . . ] جوانى به دانگى كرم كرده بود * تمناى پيرى برآورده بود به جرمى گرفت آسمان ناگهش * فرستاد سلطان به كشتن گهش تكاپوى تركان ( 3 ) و غوغاى عام ، * تماشاكنان بر در و كوى و بام چو ديد اندر آشوب ، درويش پير ، * جوان را به دست خلايق اسير ، دلش بر جوانمرد مسكين بخست ، * كه بارى دل آورده بودش به دست برآورد زارى : كه سلطان بمرد ، * جهان ماند و خوى پسنديده برد به هم بر همى سود دست دريغ * شنيدند تركان آهخته ( 4 ) تيغ بزارى از ايشان برآمد خروش ، * تپانچه‌زنان بر سر و روى و دوش پياده به سر تا در بارگاه ، * دويدند و بر تخت ديدند شاه جوان از ميان رفت و بردند پير ، * به گردن بر تخت سلطان اسير به هولش به پرسيد و هيبت نمود : * كه مرگ منت خواستن بر چه بود چو نيك است خوى من و راستى ، * بد مردم آخر چرا خواستى برآورد پير دلاور زبان : * كه اى حلقه در گوش حكمت جهان ، به قول دروغى كه سلطان بمرد ، * نمردى و بيچاره‌يى جان ببرد